تبليغاتX
علامه - مولانا - حافظ

علامه - مولانا - حافظ

تفسيرهاي آسان قرآن با همراهی مولوی و حافظ

جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی که در چشم تو آشکار شد. گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.

 

چون ترا در عشق نقصان شد پدید

عیب اندر چم من زان شد پدید

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:49  توسط رهرو مجتمع 42  | 

لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.

 

بشکن آن بتها که داری سر بسر

تا عوض یابی تو دریای گهر

نفس را چون بت بسوز از شوق دوست

تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:48  توسط رهرو مجتمع 42  | 

چون زلیخا یوسف را به زندان بازداشت.غلامش را گفت: پنجاه چوب بر او زند آن چنان که آهش را از دور بتوان شنید. آن غلام چون روی یوسف را بدید، دل به این کار یاریش نداد. پس پوستینی بر او انداخت و چوب را بر او می نواخت و با هر ضربه یوسف ناله ای می کرد. چون زلیخا ناله های یوسف را شنید از غلام خواست تا سخت تر بنوازد. غلام گفت: ای یوسف چون کار من تمام شود و زلیخا بر تو نظر اندازد بیشک مرا توبیخ کند که هیچ زخمی بر تو نیست. پس رخصت فرما تا ضربه ای به حقیقت بر تو زنم. پس چون یوسف تن برهنه کرد ولوله ای در هفت آسمان افتاد. غلام دست خود بلند کرد و سخت چوبی بر او زد که در خاکش افکند. چون زلیخا این بار آه یوسف را شنید گفت: بس، که این آه از جایگاه بود پیش از این آن آه ها ناچیز بود و این آه از صاحب درد بود.

 

گر بود در ماتمی صد نوحه گر

آه صاحب درد را باشد اثر

تا نگردی مرد صاحب درد، تو

در صف مردان نباشی مرد، تو

هر که در دل عشق داد سوز، هم

شب کجا یابد قرار و روز، ه

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:46  توسط رهرو مجتمع 42  | 

پاک مردی شبی در خواب بایزید را در راهی بدید که بدو بس احترام می کرد. متعجب از خواب برخاست و هرچه تدبیر کرد ندانست از چه رو شیخ او را محترم می شمرد تا وقت سحر که آهی از جگرش بر آمد و آن آه در را به رویش باز کرد و راهش را گشود. در جواب آن آه سویش خطاب آمد که بایزید از آن رو از دیگر یاران برون بود که هرگز از ما چیزی نخواست. مرد چون آن شنید گفت: پس من چگونه تو را می جویم. در حالیکه مرد تو نیستم و چگونه از تو می خواهم که این و آن خواستن من نه صواب است. حال دانستم آن چه تو مرا فرمایی آن خواست من است و کار من بر وفق فرمان تو راست آید و تا من خواسته ای دارم بنده تو نیستم و بنده را رفتن به فرمان تو بس است. لذا آمد که زین سخن توست آن احترام شیخ و امتحان است که بنده را بنده می کند و امتحان هیچ نشانی ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:35  توسط رهرو مجتمع 42  | 

پادشاه نیکو شیوه ای بود. روزی به یکی از چاکرانش میوه ای داد. آن غلام میوه را به شیرینی ولت می خورد. گویی که از آن نیکو تر و خوشتر طعامی نیست. پادشاه چون آن گونه خوردن غلام را دید از آن میوه هوس کرد و گفت: نیم نیز به من ده. چون شاه ذره ای از آن میوه چشید از تلخی آن میوه ابروان درهم کشید و پرسید: این چنین میوه تلخی را چگونه به این شیرینی خوردی؟ غلام پاسخ داد: ای شهریار من از دست تو تحفه بی شمار دیده ام و حال چون به یک تلخی برنجم و آن را باز پس دهم. این سرا، سرای الم است و دل خوشی این جهان درد است و غم. با هر لقمه ای خون دلی سزا ست اگر در راه او رنجی رسد و تلخی ای.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:28  توسط رهرو مجتمع 42  | 

شبی پروانگان جمع بودند و جملگی طالب شمع. یکی از آنان برای خبر آوردن از شمع به پرواز آمد و در قصری دور نور شمعی را بدید در بازگشت، آنچه دیده بود را در فهم خود از شمع بازگفت. ناقد گفت: او آگهی از شمع ندارد و دیگری رفت و خویشتن بر شمع زد و بازگشت و مشتی راز از وصال خود با شمع شرح داد. ناقدش گفت: که او نیز چیزی از شمع ندید. دیگری برخاست و مست و پای کوبان بر آتش نشست. چون سر تا پای وجودش از آتش سرخ شد، ناقد او را از دور بدید و گفت: این پروانه در کار است. چه او از جسم و جان بی خبر شده و از جانان خبر یافته.

 

نیست چون محرم نفس این جایگاه

در نگنجد هیچکس این جایگاه

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:25  توسط رهرو مجتمع 42  | 

ابوسعید ابوالخیر روزی در حمام بود. دلاکش مرد خامی بود و جمله شوخ شیخ را روی بازوی او جمع کرد و پیش رویش آورد. از شیخ پرسید: جوانمردی چیست؟ شیخ پاسخ داد: جوانمردی چیزی نیست جز شوخ پنهان کردن و پیش چشم خلق نا آوردن.

 

قائم مطلق تویی اما بذات

وز جوانمردی نیابی در صفات

شوخی و بیشرمی ما در گذار

شوخی ما پیش چشم ما میار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:21  توسط رهرو مجتمع 42  | 

عنکبوت بی قرار را دیده ای که مدام روزگار را به این خیال می گذراند که دور اندیشی کند برای روزیکه نیامده و خانه خویش را در کنجی می سازد و دامی از هوس به آن بهر شکار پشه ای یا مگسی و چون در دامش آید خونش را بمکد و بعد از آن در جایگاهی خشکش کند تا قوت آینده اش سازد. غافل از آنکه ناگاه صاحبخانه چوبی در دست در یک نفس خانه آن عنکبوت و آن مگس را جمله ناپیدا کند.

 

هست دنیا آنکه در وی ساخت قوت

چون مگس در خانه آن عنکبوت

گر همه دنیا مسلم آیدت

گم شود تا چشم بر هم آیدت

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:17  توسط رهرو مجتمع 42  | 

شهریاری قصر زر نگاری ساخته بود و با بهترین فرش و آرایش آن را زینت داد. از همه جا برای دیدن آن قصر می آمدند و طبق های هدیه به او نثار می کردند. شاه روزی حکیمان و ندیمان و کسبه را فر خواند و از حسن و زیبایی قصرش سخن گفت. مهمانان نیز هر کدام به نیکویی از آن تعریف می کردند. زاهدی از میان جمع ایشان را گفت: در قصر تو ای شاه رخنه ای هست که اگر آن نبود به بهشت برابری میکرد. شاه گفت: من در آن رخنه ای ندیدم. شاید که تو جاهل میخواهی فتنه انگیزی کنی. زاهد گفت: آن رخنه عزرائیل است که می تواند قصر تور در چشم تو زشت کند.

 

گر کسی از خواجگی و جای تو

با تو عیب تو نگوید، وای تو

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:15  توسط رهرو مجتمع 42  | 

نو مریدی که به همراه شیخش در سفر بود اندک مایه زری داشت که آن را از شیخ پنهان کرده بود. شیخ می دانست و چیزی نمی گفت. به وادی رسیدند که دو راهی داشت. مرید از شیخ پرسید: از کدام راه بهتر است؟ شیخ پاسخ داد: به هر راهی که می خواهی می توانی بروی زانکه در حال حساب برویم زر به طراری افتادی.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:14  توسط رهرو مجتمع 42  | 

در وقت نماز خواجه ای برای خویش دعا میکرد و طلب رحمت از پروردگار داشت. دیوانه ای این سخن را شنید و گفت: ای خواجه تو در ناز و نعمت غرقی و با تکبر در قصرت که از زر آراسته و دهها غلام و کنیزک دارد، راه می روی چگونه شرم نداری و از خدا رحمت طلب می کنی. خواجه گفت: اگر تو نیز چون من از روزگار تنها یک گرده سهم داشتی جای آن بود که از خدا لطف و رحمت بخواهی.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:0  توسط رهرو مجتمع 42  | 

شیخ خرقانی مرد بزرگی بود در عهد سلطان محمود غزنوی. حکایت شیخش کردند به خدمت او رفت. شیخ او را الطفات زیادی نکرد. گفت: شما به نظاره من بیرون نیامدید؟ گفت: ما به نظاره سلطان عرش مشغول بودیم و تا حال نرسیدیم به آن. شاه گفت: آخر قول سلطان عرش است که اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولامر منکم. گفت: چندان لذت اطعیوالله مرا گرفت که خبر نداریم در عالم رسول هست یا نی. به مرتبه سیم کجا رسیم؟ بگریست و لرزان دست شیخ بگرفت و بوسید.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:32  توسط رهرو مجتمع 42  | 

گورکن پیری که عمری در گورستانها گور میکند را پرسیدند: در این عمر دراز چه در زیر خاک از عجایب دیده ای؟ گفت: آنچه در نظرم عجیب تر از آن نیست آنکه سگ نفسم هفتاد سال گور کند و ساعتی نمرد و یک دم فرمان یک طاعت نبرد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:31  توسط رهرو مجتمع 42  | 

شخصی را وجدی ظاهر شد و او از قرا بود چنان که بیگانه و اهل از او می گریستند. نعره ای زد و عیال گفت: دست از من بشوی. عیال گفت: ما چندین سال رنج کشیدیم بهر این ساعت. به وقت شقاوت قرین بود و به وقت سعادت ببریم؟ گفت مرا عزم حج است. چون به بادیه روان شد شکم خون شد و هر لحظه مشغول طهارت. تا باز به خود آمد، کاروان را غایب دید. برجست و دوید. تیزی خاری پای او را گزید و پایش برید. گریه کنان مناجات همی کرد. کم کم شب شد و نومید شد. از نومیدی از مناجات بماند. از دور کسی را دید  و در برش آمد و دست کشید و پایش درمان بکرد. پرسید: کیستی؟ پاسخ نداد. آری چون چنین اعتقاد صادق بستی عجایب و برکات ظاهر شود و به مامن می رسی.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:29  توسط رهرو مجتمع 42  | 

غافلی در پیش زاهد چله نشین شد و از ابلیس گلایه کرد که او دین ما را به طراری تباه کرده و مرا غافل ساخته. زاهد بدو گفت: ای عجب که پیش از تو ابلیس نیز بر من شد و از تو آزرده بود و از ظلم تو بر فغان که این دنیا جمله اقطاع من است و آنکه دشمن دنیاست از من نیست. بگو که دست از دنیای من کوتاه کند و عزم راه خویش نماید. 

هرکه بیرون شد از اقطاعم تمام

نیست با او هیچ کارم والسلام

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:27  توسط رهرو مجتمع 42  | 

بایزید چون به حج رفتی به مولع به تنها رفتن بود. روزی در بیابان کسی را دید که در سبک رفتن ذوقی درو میآمد که با او همراه شود. مردد بود که همراهی او اختیار کند یا تنهایی. که آن شخص رو واپس کرد و گفت: سخت تحقیق کن که منت قبول می کنم به همراهی و گام تیز کرد و برفت.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:26  توسط رهرو مجتمع 42  | 

پیر عابدی که عمر طولانی کرده و از خلق دوری گزیده و به سعادت رسیده بود در جای دور افتاده ای مشغول ذکر حق بود و جز حق همدلی و مونسی نداشت که چون حق همدم گشت از همه بی نیاز است. در آنجا درختی بود و پرنده خوش الحانی بر آن لانه داشت. مرغ خوش آواز چون آواز سر میداد، سر راز در آوازش بود که آهسته آهسته عابد پیر به دمسازی او اندکی ﭐنس گرفت. حق سوی پیغمبران روزگارش وحی کرد و گفت: بگویدش عجب که پس از سالها که از عشق ما سوختی و روز و شب طاعت کردی ﭐنس مرا چگونه به مرغی بفروختی و خانمان ﭐنس و وفاداری را سوخت.

 

تو بدین ارزان فروشی هم مباش

هم دمت ماییم و بی همدم نباش

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:24  توسط رهرو مجتمع 42  | 

آفتاب رحمت، آفتابی است که جمله ذرات را در میابد و رحمت او رحمتی است که با پیغمبری از برای کافری به عتاب می آید. آنجا که به موسی عتاب می کند که تو چرا فرعون را حال خود گذاردی و نتوانستی او را خلعت دین بخشی و عذاب را از  او دور کنی؟ فرعون هنگام غرق دستش را سوی موسی دراز کرد و طلب کمک کرد. درحالی که موسی اهمیتی نداد و خدا فرمود: اگر دستش را بجای تو سوی من دراز کرده بود کمکش می کردم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:23  توسط رهرو مجتمع 42  | 

صوفی در بغداد می رفت و در میان راه آوازی شنید که می گفت: انگبین دارم که سخت ارزان و به هیچ می فروشم. شیخِ ِصوفی گفت: ای بوالهوس مگر دیوانه ای که چیزی را به هیچ می فروشی. مرد پاسخش داد که دور شو. صدای هاتف را شنید که گفت:

 

هاتفی گفتش که ای صوفی درآی

یک قدم زانجا که هستی بر تر آی

تا به هیچی من همه چیزت دهم

ور درگر خواهی بسی نیزت دهم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:22  توسط رهرو مجتمع 42  | 

شبی روح الامین در سدره بود و صدای لبیکِ حضرت را می شنید. دانست که بنده عالی مقامی در زمین حق را می خواند. خواست تا او را بشناسد. پس هفت آسمان و زمین و دریا را بگشت. ولی او را نه در کوه و نه در دریا و نه در دشت یافت. سوی حضرت بازگشت و همچنان جواب لبیک را شنید. بارِ دیگر بازگشت و در عالم به دنبال آن بنده گشت. باز او را نیافت و گفت: یا رب سوی این بنده راهنمایی ام کن. حق تعالی گفت: عزم روم کن و در میان دیری او را پیدا کن. روح الامین رفت و او را در آن مکان پیدا کرد که زاری کنان بتی را میخواند. پیش حق بازگشت متعجّب و پرسید: یا رب بنده ای در میان دیر بتی را میخواند و تو به لطف خود او را جواب می دهی؟ حق تعالی گفت: او نمیداند که راه را از غفلت گم کرده ولی من که می دانم راه را گم نکردم و جانش را گشودم و زبانش را به خدا گفتن آشنا کردم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:19  توسط رهرو مجتمع 42  | 

یکی پرسید از عالمی که اگر در نماز  کسی بگرید و آه کند نمازش باطل شود؟ جواب گفت: که نام او آب دیده است تا آن گوینده چه دیده. اگر شوق خدا و پشیمانی  گناهی به گریه اش انداخته نمازش کمال می یابد. اگر رنجوری تن و فراق فرزند دیده، نمازش تباه شود که اصل نماز ترک تن و فرزند است.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:56  توسط رهرو مجتمع 42  | 

از عیسی پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست. گفت: خشم خدا.

گفتند: از این خشم چگونه امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:53  توسط رهرو مجتمع 42  | 

هدهدی در صحرا می پرید. کودکی را دید که دانه زیر خاک پنهان می کند. گفت: چه می کنی. گفت: می خواهم هدهد شکار کنم. هدهد خندید و از سر غرور رفت و بر درختی نشست. ساعتی گذشت و فراموش کرد و بهر برداشتن همان دانه در دام افتاد. کودک بیامد و گفت: نخندیدی که نمی توانی مرا گرفت!؟ هدهد گفت: آری این همان است که فرمودند قضا چشم را می بندد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 3:59  توسط رهرو مجتمع 42  | 

                                          

 

نقل است که جنید را مریدی بود که باهم در بادیه می رفتند. گوشه لباس مرید پاره بود و آفتاب سوزان. بدنش از حرارت سوخت و خون بیرون می زد. گفت: امروز روز گرمی است.

جنید او را گفت:  برگرد که هم صحبتی تو را نتوانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 17:20  توسط رهرو مجتمع 42  | 

                                                      

عابدی را دید که خود را از درخت آویخته و می گفت ای تن مساعدت کن با من به طاعت و اگر نه چنین بگذارمت تا از گرسنگی بمیری. گفتم: مگر نفس تو چه کرده خون مسلمانی ریخته یا کبیره ای آورده. گفت: ندانستی که چون با خلق اختلاط کرد همه چیز از پی آن بیاید؟

نقل است که ذوالنون گفت: در سفر بودم به صحرایی پر برف رسیدم. گبری را دیدم که ارزن می پاشید. گفتم: ای گبر چه دانه می پاشی؟ گفت: مرغان امروز دانه نیابند. پاشیدم تا برچینند تا باشد که خدای متعال بر من رحمت کند. گفتم: دانه ای که بیگانه پاشد بر ندهد. گفت: اگر قبول نکند، باری، بیند آنچه من کنم. مرا این بس باشد. من به حج رفتم آن گبر را دیدم عاشق وار در طواف. چون مرا دید گفت: ای ذوالنون دیدی که قبول کرد و آن تخم  بردارد و مرا به خانه خود آورد. ذوالنون گفت: وقتم خوش گشت. گفتم: خداوندا به مشتی ارزن گبری چهل ساله را ارزان می فروشی. هاتفی آواز داد که حق تعالی هر که را خواند نه به علت خواند و چون راند نه به علت راند تو ای ذوالنون فارغ باش که کار فعال لما یرید با قیاس عقل تو راست نیاید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:0  توسط رهرو مجتمع 42  | 

 

 

مولوی 

مرد گناهکاری به درگاه حق آمد و توبه کرد. دیگر بار چون نفسش قوت گرفت، توبه را بشکست و از پی شهوت رفت. مدتها در گناه غرق بود تا سرانجام دردی در دلش آمد و از خجالت توبه را مشکل دید. روز و شب دل پرآتش و چشم پرخونابه بی حاصل می گذشت و روی بازگشت و توبه نداشت. در سحرگاه هاتفش ندا داد: که چون بار اول توبه کردی پذیرفتم، ولی مراقبت نبودم. چون باز توبه بشکستی مهلتت دادم و خشمناک نگشتم. اما در خیالت هست که باز گردی. پس باز آی، که در بازست و ما ایستاده به در.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:35  توسط رهرو مجتمع 42  | 

  

    

دیوانه ای دل پرخواسته، برهنه میرفت و خلق با جامه های آراسته را می گفت: ای خلق،  الله لباسی به من دهید تا چون دیگران خود را در آن بپوشانم. هاتف آواز داد: که ساکت باش، که آفتاب گرم را برای گرم کردنت داری؟ گفت: یا رب تا کی عذابم میدهی؟ لباسی بهتر از آفتاب برایم نداری؟ گفت: ده روز دیگر صبر کن تا جبه ای تو را بخشم. چون ده روز گذشت مرد درویشی او را جبه پاره و پر وصله ای  آورد. مرد مجنون شکوه کرد و پاسخ آمد: در درگاه او کار آسان نیست. خاک می باید شدن در این راه. بس کسان که در این راه از دور آمدند و چون نزدیک رسیدند از نار و نور سوختند.

 

چون پس از عمری به مقصودی رسید

عین حسرت گشت و مقصودی ندید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:34  توسط رهرو مجتمع 42  | 

 

رمضان ماه میهمانی خدا 

روزی محمود شاه از لشگر جدا و به لب دریایی رسید کودکی را دید مشغول صید، سلامی کرد و در پیشش نشست. کودک را اندوهگین و دلخون و خسته جان بدید. علت غمزدگی را پرسید. کودک پاسخ داد: که در خانه هفت طفلیم با مادری بیمار که آنجه از دریا بدست آرم تنها قوت خانواده است. شاه گفت: می خواهی  با تو در کار شریک شوم. کودک شادمان شد و هر دو تور را به دریا افکندند. از قضا صد ماهی صید شد. کودک گفت: ای شاه، طالعی بس بلند داری که اینچنین صیدی کردی. شاه سوار بر مرکب شد که برود، کودک پرسید: قسم خود را نمی بری؟ شاه پاسخ داد: سهم امروز من از برای تو، آنچه فردا صید افتد جمله سهم من. صید من فردا تو خواهی بود. من آن را به کس نخواهم داد. روز دیگر شاه در ایوان بود که به یاد شریک دیروز افتاد و به دنبالش فرستاد و به رسم شریکی  او را بر مسند نشاند. بوالفضولی گفت ای شاه این گدایی بیش نیست و شاه پاسخ داد: هرچه هست او شریک من است و من چون شرکاتش را پذیرفتم رد نتوانم کردش. این را گفت و همچون خود، او را سلطان کرد. کسی از کودک از جلاش پرسید که آن را از کچا آورده ؟ گفت:

 

شادی آمد و شیون گذشت

زانکه صاحبدلی بر من گذشت 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:33  توسط رهرو مجتمع 42  | 

 

شبی با یزید بسطامی از شهر بیرون شد و دهر را خالی از خلق بدید. مهتاب و آسمان پر ستاره شیخ را به وجد آورده بود و در تفکر به لطف الهی بود. شورشی در دلش پدیدی آمده بود و گفت: یا رب با چنین رفعتی که در درگاه تست پس چرا آنجا را از مشتاقان خالی می بینم. هاتفش گفت: ای حیران، به درگاه ما هر بی خبری را راه ندهند. عزت این چنین اقتضا می کند که هر غافلی نتواند به حریم ما وارد آید.

 

سالها بودند مردم اندر انتظار

تا یکی را یار باشد از هزار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:25  توسط رهرو مجتمع 42  | 

 

شیخ خرقانی چون به نیشابور رسید از رنج و تعب راه بسی رنجور شده بود چنان که در گوشه ای گرسنه بیفتاد. پس از گذشت هفته ای گفت: یا رب گرسنگی بر من فائق آمده، گرده نانی مرا ده که جان گیرم. هاتف ندا در داد:  اگر نان خواهی باید که تمام میدان شهر را از خاک پاکیزه بروبی تا در آن میان نیم جوزی یابی و از آن نان خوری. شیخ پیر گفت: اگر جاروب و غربال را توان خریدن داشتم از آن زر نان می خریدم. هاتف گفت: امر این است که اگر نان خواهی باید که آسان نگیری و خاکروبی کنی. پیر با اصرار از کسی جاروب و غربالی قرض کرد و به شتاب میدان را جاروب کرد و در آخرین غربال آن پاره زر را بیافت. نفسش شادمان شد و به سوی نانوایی رفت و نان خرید که ناگاه به یاد جاروب و غربال افتاد و وندانست که کجا گذارده. پریشان حال به کنج خرابه ای شد  و ندانست که تاوان آن را به صاحبش چگونه تواند پردازد که ناگاه در آن خرابه آنها را بیافت. شادمان شد و گفت: یا رب این چرا کردی که نان برجان من زهر شد حق تعالی او را گفت:  ای ناخوش منش هیچ نانی بی خورش خوش نباشد.

 

چون نهادی نان تنها در کنار

در فرو خوردن نان خورش منت بدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:24  توسط رهرو مجتمع 42  |